تبليغاتX
......هیلانه که ی مانگه شه و.........
......هیلانه که ی مانگه شه و.........
 
قالب وبلاگ
قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل: هوس لبخندي است.***
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟***
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.***
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرما.***
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!***
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوارگرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
[ دوشنبه 17 مرداد1390 ] [ 0:9 ] [ حریر ] [ ]

اين شعر را براي تو ميگويم

در يك غروب تشنه تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در كهنه گور اين غم بي پايان

اين آخرين ترانه لالاييست

در پاي گاهواره خواب تو

باشد كه بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو

بگذار سايه من سرگردان

از سايه تو دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم كه گر باشد

كس بين ما نه غير خدا باشد

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد

 بر طعنه هاي بيهده ‚ من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد كه زن بودم

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين كتاب در هم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شكفته در دل هر آواز

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شكوفه هاي گل مريم

بيقدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و ريا كاري

در آسمان تيره نمي بينم

نوري ز صبح روشن بيداري

بگذار تا دوباره شد لبريز

چشمان من ز دانه شبنمها

رفتم ز خود كه پرده بر اندازم

 از چهره پاك حضرت مريم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستاره توفانست

پروازگاه شعله خشم من

دردا ‚ فضاي تيره زندانست

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده ز دردم را

مي سايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز

دانم كه اين جدال نه آسانست

شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم

ديريست كاشيانه شيطانست

روزي رسد كه چشم تو با حسرت

لغزد بر اين ترانه درد آلود

جويي مرا درون سخنهايم

گويي به خود كه مادر من او بود.

[ جمعه 30 مهر1389 ] [ 11:15 ] [ حریر ] [ ]

................... 

گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پيكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من

هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در میان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد

گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشين بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

[ جمعه 19 شهریور1389 ] [ 0:25 ] [ حریر ] [ ]

"شبانه"


شبانه شعري چگونه توان نوشت
تا هم از قلب من سخن بگويد. هم از بازويم؟
شبانه
شعري چنين
چگونه توان نوشت؟
من آن خاکستر سردم که در من
شعله همه عصيان هاست،
من آن درياي آرامم که در من
فرياد همه توفان هاست،
من آن سرداب تاريکم که در من
آتش همه ايمان هاست.


"ترا دوست مي دارم"

طرف ما شب نيست
صدا با سکوت آشتي نمي کند
کلمات انتظار مي کشند
من با تو تنها نيستم، هيچ کس با هيچ کس تنها نيست
شب از ستاره ها تنهاتر است . . .
طرف ما شب نيست
چخماق ها کنار فتيله بي طاقتند
خشم کوچه در مشت تست
در لبان تو، شعر روشن صيقل مي خورد
من ترا دوست مي دارم، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند
.

[ یکشنبه 14 شهریور1389 ] [ 13:7 ] [ حریر ] [ ]
ده ميک ساقي ده مت بينه، ده خيلي چاوه کانت بم
به جاميک ده ستي من بگره، فيداي پيري موغانت بم

له دوو لا مه ستو حه يرانم، به قووه ي جه زبه نازانم
نه سه ر گه ردي سه رو گرده ن، نه قورباني له بانت بم

چ خوشه وه جدي سه روو گول، به ديني قومريي و بولبول
ده ميک شه يداي قه دو بالات، ده ميک شيتي ده هانت بم

له نيشانه ي په ره ي جه رگم، نه وه ستا تا نه گه ييه دل
به قورباني خه ده نگي ده ست و بازوي چاوه کانت بم

شيفاي دام غه مزه که ي چاوت، که وا خويني دلي گرتم
به قورباني موداوايي حه کيمي حالزانت بم

به بي ئيمدادي خالي گه رده نت، ده ردم شيفاي نايه
 مه گه ر بيم ده ست و داماني گه لاويژي به يانت بم

له وي روژي که رووت واکرد و ليت پرسيم، هه تا ده مرم
به بوي جه ننه ت ده بي من هه ر،له سه ر رازي نيهانت بم

ئه من کوردو دل ئيفتاده، ئه تو شوخ و عه ره ب زاده
مه گه ر بمرم به به ختي خوم، ده ميکي هه م زوبانت بم

به يادي زولف و روي تو، وه ک (وه فايي) هه ر ده نالينم
ده بي تا روژي مه حشه ر تازيه دارو ره و زه خوانت بم
                                                           "ماموه ستا وه فايي"

[ دوشنبه 8 شهریور1389 ] [ 19:34 ] [ حریر ] [ ]
شاید!
شعر همین است
که من عاشق تو باشم
و تو!
    با هر که می‌خواهی

« ۲ »

کاش
  هم‌چون داغ آب
          بر جویبار
             نشانه‌ای داشتم

« ۳ »

می‌گویم: سلام
کسی جوابم نمی‌دهد
پس خدانگهدار می‌گویم!
شاید از سر اتفاق
کسی دست‌هایش تکان بخورد

«۴»

دیگر!
آدمی را دوست نمی‌دارم
می‌خواهم درخت باشم
پرندگان را
بیش‌تر دوست دارم


 «۵»

فکر می‌کنی
برای فریب‌دادن شب
                   چقدر باید مهربانی کرد؟

« ۶ »

هرگز عاشق نبوده
                  خطی صاف

« ۷ »

شاعر که باشی
دنیا برای بخشیدن
کوچک‌ترین واژه است


[ پنجشنبه 4 شهریور1389 ] [ 1:16 ] [ حریر ] [ ]
جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند !

                                                  تولدم مبارک !

[ یکشنبه 17 مرداد1389 ] [ 23:54 ] [ حریر ] [ ]
 

"حميد مصدق خرداد 1343"


تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

"جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


*من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

[ یکشنبه 17 مرداد1389 ] [ 1:27 ] [ حریر ] [ ]
..............

ای دوست قبولم کن وجانم بستان

مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست

وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست

دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردراو

چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بر دادم دل

آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است

هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم ودوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمانم است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت

خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا

رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد

هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست

جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد

آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

[ دوشنبه 21 تیر1389 ] [ 2:21 ] [ حریر ] [ ]
---نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان
را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
[ دوشنبه 21 تیر1389 ] [ 2:20 ] [ حریر ] [ ]
مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود

  مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود

  مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شود

 مراقب عادتت باش كه شخصيّتت مي شود

مراقب شخصيّتت باش كه سرنوشتت مي شود

[ شنبه 19 تیر1389 ] [ 23:52 ] [ حریر ] [ ]

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

[ شنبه 19 تیر1389 ] [ 23:44 ] [ حریر ] [ ]

دلم گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛
گر از قفس گریزم، کجا رَوَم، کجا، من؟
کجا رَوَم؟ که راهی به گلشنی ندانم،
که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من.
نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:
چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من.
زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛
به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!
نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من.
زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری ...
دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ...

[ چهارشنبه 16 تیر1389 ] [ 2:13 ] [ حریر ] [ ]
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
__________________
عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید.
[ چهارشنبه 16 تیر1389 ] [ 1:57 ] [ حریر ] [ ]

حـــــــالیــا مصلحت وقت در آن مــــی بینــــم

که کشــم رخت به میخــــانه و خوش بنشینم

                                              جــــــام مـــــی گیرم و از اهـــل ریا دور شوم

                                               یعنی از اهـــــــل جهـــان پاک دلــــی بگزینم

جز صراحـــــــــی و کتــــابم نبود یار و ندیـــم

تا حریفان دغـــــــــــا را به جهــــان کــم بینم

                                              سر به آزادگــــی از خلق برآرم چون ســـرو

                                              گر دهـــــد دست که دامن ز جهـــان بر چینم

بسکه در خـــــــــرقه آلوده زدم لاف صلــــاح

شرمســــــار از رخ ســـــاقی و مـی رنگینم

                                             سینه تنگ من و بار غـــــــــــــــم او ؟ هیهات

                                             مرد این بار گـــــــران نیست دل مسکینــــم

بر دلم گرد ستمهاست خـــــــــــــدایا مپسند

که مکدر شود آئینه مهــــــــــــــــــــــــر آیینم

                                           من اگر رند خــــــــراباتم و گر حــــــافظ شهر

                                           این متاعـــــــــم که همی بینی و کمتــر زینم

حافظ 

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 1:0 ] [ حریر ] [ ]

تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا                از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه ای                از بهر خــــــدا مکن فراموش مرا

                                            **********

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت            چون دید که زر نیست وفــــا را بگذاشت

از حــــــلقه گوش او چنین پندارم            کانجـا که زر است گوش می باید داشت 

                                         ***********

دلتنگم و دیدار تو درمـــان من است             بی رنگ رخت زمـــانه زندان من است

بر هیچ دلی مبـــــــاد و بر هیچ تنی             آنچ از غم هجران تو بر جان من است

                                       ************

اندر دل بی وفا غــــــــم و ماتم باد             آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد            جز غــــم که هزار آفرین بر غم باد

                                     *************

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم                وی لاله سیـــــــراب ببردی آبم

ای سنبـــــــــل پرتاپ ز تو در تابم                ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟

مولانا

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:54 ] [ حریر ] [ ]

امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم

تو خوبتــــــــــــر ز ماهی من اشتباه کردم

                                                                دوشینه پیش رویت آئینه را نهادم

                                                                روز سفید خود را آخـر سیاه کردم

هر صبح یاد رویت تا شــامگه نمودم

هر شام فکر مویت تا صبحگاه کردم

                                                      تو آنچه دوش کردی از نوک غمزه کردی

                                                      من هر چه کردم امشب از تیر آه کــردم

صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم

صد ره به خون تپیدم تا یک نگــاه کردم

                                                  چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد ؟

                                                   کز وعده عطایش عمری گنــــــــــاه کردم

فروغی بسطامی

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:51 ] [ حریر ] [ ]

معرفت نیست در این معرفت آموختگان

ای خوشـــــا دولت دیدار دل افروختگان

                               دلـــــــم از صحبت این چرب زبانان بگرفت

                               بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقبت بر سر بازار فــریبم بفروخت

ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان

                               شرمشان باد ز هنگامه رسوایی خویش

                               این متـــاع شرف از وسوسه بفروختگان

یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت

که بنــــــــالید به حالم دل کین توختگان

                                خوش بخندید رفیقان ک درین صبح مراد

                                کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:48 ] [ حریر ] [ ]

هر چه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من

هر چه بری ببر مـــــبر سنگدلی به کار من

                                    هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر

                                    هر چه دری بدر مدر پرده اعتبــــــــــــــــار من

هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی

هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار من

                                           هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم

                                           هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار من

هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست خوش

هــــــــــر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من

                                         هر چه بری ببر مبر رشته الفت مـــــــــــرا

                                         هر چه کنی بکن مکن خـــــــانه اختیار من

هر چه روی برو مرو راه خــــلاف دوستی

هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:46 ] [ حریر ] [ ]

حکایت ها که بعد از من تو خواهی گفت با خاکم

        کنون تا زنده ام بینی بگو با جان غمناکــــــــــــــم

                 به راهت ای شکار افکن منم آن ناتوان صیدی

                        که خونم را بحل سازم اگر بندی به فتراکــــــم

                                 مبادا غافلم دانی که من از حسرت عشقت

                                      نه از هجر تو غمگینم نه از وصلت طربناکــم

                                 نمی دانم که در این  سر ، زمین آسوده است امــا

                                      همی دانم که هر دم می رسد فیضی از این خاکم

طبیب اصفهانی

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:45 ] [ حریر ] [ ]
در فغـــــــــــانم از دل دیر آشنای خویشتن

      خو گرفتم همچو نی با ناله های خویشتن

         جز غم و دردی که دارد دوستی ها با دلم

             یار دلسوزی ندیدم در ســـــرای خویشتن

            من کیم؟ دیوانه ای کز جان خریدار غم است

              مرگ را راحت شمـــــــــارد از برای خویشتن

                      آن چنـــانم کز حیات خویش دل برکنده ام

                           زانکه خود بر آب می بینم بنای خویشتن

                           غنچه پژمرده ای هستم که از کف داده ام

                              در بهار زندگی عطر و صفــــــــای خویشتن

                                        آرزو های جوانی همچو گل بر باد رفت

                                           آرزوی مرگ دارم از خـــــدای خویشتن

                                         همدمی دلسوز تا نبود مهستی را چو شمع

                                              خود بباید اشک ریزد در عــــــــزای خویشتن

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:42 ] [ حریر ] [ ]

از آسمان برای تو باران رسیده است

اسفند می پزند دلیجاد رسیده است

در شهر پر شده است خبرهای تازه ای

حالا به چار گوشه ی ایران رسیده است

این واقعیت است که هر سوی و هر طرف

پروانه با طبیعت بی جان رسیده است

آوازه ی لب و دهن و چشم های تو

تا اندرون موزه ی گرگان رسیده است

این تکه های سبز حریر لباس توست

تا جلگه های جنگل گیلان رسیده است

لشکر کشیده اند سپاهی به دیدنت

حالا سپاه رفت و سپاهان رسیده است

کارآیی  بریدن  ابروی  نازکت

دیگر بپای صنعت زنجان رسیده است

همراه می شود نفست با نسیم صبح

در خمره ای گلاب به کاشان رسیده است

حالا ببین که عکس تو در خانه های ما

با نقش های قالی کرمان رسیده است

شکوایه های خلق ز دستت یکی یکی

تا پیشگاه شاه خراسان رسیده است

می آیی از سفر که تماشا کنم ترا

یعنی کویر تشنه به باران رسیده است

هفده قلم نشسته و شب را شکسته اند

تا یک غزل سلام به پایان رسیده است

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:31 ] [ حریر ] [ ]
محكوم به لاغر شدن و اشك و سكوت است
شمعى كه فقط زندگى اش بسته به فوت است

پايان ره منزل معشوق خياليت
بن بست و يا باديه هاى برهوت است

فرياد بزن كوهكن كوه اسارت
اين بغض فروخورده كه در را گلوت است ــ

بگذار بفهمند که تزویر و دورويى
مانند شغاليست كه در حال قنوت است

بايست كمى واقعه ها را بپذيريم
ديوار! سرانجام تو تخريب و سقوط است

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:27 ] [ حریر ] [ ]
حافظ

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را


و در ادامه شعراي ديگر در پاسخ حافظ...

صائب تبريزي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را


شهريار

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را


فاطمه دريايي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلأ
که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را......؟؟؟؟؟

[ جمعه 20 فروردین1389 ] [ 0:26 ] [ حریر ] [ ]

رباعیات خیام

برخیز و بیا بتا برای دل مایک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

 

حل کن به جمال خویشتن مشکل مازان پیش که کوزه​ها کنند از گل ما

چون عهده نمی​شود کسی فردا رامی نوش بماهتاب ای ماه که ماه حالی خوش کن تو این دل شیدا رابسیار بتابد و نیابد ما را
قرآن که مهین کلام خوانند آن رابر گرد پیاله آیتی هست مقیم گه گاه نه بر دوام خوانند آن راکاندر همه جا مدام خوانند آن را
گر می نخوری طعنه مزن مستانراتو غره بدان مشو که می مینخوری بنیاد مکن تو حیله و دستانراصد لقمه خوری که می غلام​ست آنرا
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرامعلوم نشد که در طربخانه​ی خاک چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرانقاش ازل بهر چه آراست مرا
ماییم و می و مطرب و این کنج خرابفارغ ز امید رحمت و بیم عذاب جان و دل و جام و جامه در رهن شرابآزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

[ پنجشنبه 19 فروردین1389 ] [ 16:12 ] [ حریر ] [ ]
16 ماه است که کفش هایم را به سنگفرش هایت فرسوده ام! دارد تمام می شود... یک فصل دیگر از زندگی ام را می گویم... فقط باید قبل از بستن فصل، پیوستی ضمیمه اش کنم که می ماند برای چند ماه دیگر... علی الحساب من این فصل را تمام شده می دانم. اما... فصل پسین چه می تواند باشد؟! تا چند روز پیش، وقتی در میان تلنباری از کار، دوستی از لذت تماشای مرغان مهاجر می گفت... با حسرت فکر می کردم که چقدر دور افتاده ام از حال و هوای پرواز دسته جمعی مرغان مهاجر، حواصیل های ماهیخوار و درناهای آبزی که در حول وحوش مانداب زاینده رود پرسه می زنند... و فقط به خودم وعده می دادم: "کمی حوصله کن... تمام می شود...تمام!" حال تمام شده است؛ اما... شهر دیگر دورنمای چند روز پیش را برایم ندارد انگار؛ نه آسمان آن اندازه هوس انگیز است و نه رودخانه آن قدر دلفریب... چه طور بگویم؟! ...به نظرم می رسد شهر در هاله ای از مه خاکستری فرو رفته است... تو می گفتی خاکستری رنگ بلاتکلیف است و به معنای بی تکلیفی! یادت می آید؟ همین بی تکلیفی است که آدم را به هراس می اندازد؛ نوعی ترس خفیف اما عمیق... ...خاکستر نشسته است روی آسمان یا بر نگاه من؟! ...فرقی نمی کند!...در هر صورت آسمان بلند و دست نیافتنی به نظر می رسد و این وحشت می اندازد به جان آدم... مانده ام که فصل بعدی چه می تواند باشد؟! راه اشراق را گم کرده ام.... چشمان شهودم قوت سالیان قبل را ندارد... کفش هایم کو؟!
[ جمعه 13 فروردین1389 ] [ 21:56 ] [ حریر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شیطان عاشق خدا بود ... می خواست تنها عاشقش باشد ... فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . . خدا بزرگ بود ... می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید! . . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ... آدم عاشق شیطان شد ! این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی.. .


زندگی با همه‌ی وسعت خویش..

محفل ساکت غم خوردن نیست...

حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست..

زندگی خوردن و خوابیدن نیست....

زندگی جنبش جاری شدن است.....

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند(سهراب سپهری)


....روی دیوار قلبم قدم میزند یادت آرام...
همچو باران روی چتر.......(حریر)
امکانات وب